|
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...... من خودم بودم و یک حس غریب، که به صد عشق و هوس می ارزید...... من به دنبال نگاهی بودم ، که مرا از پس آن سادگیم میفهمید... و خدا می داند.....سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود............
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش در هر سني اجازه لازم است ولي تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد .....
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد. اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم ! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا ! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب ، آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ خداوندا ! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ خداوندا ! اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن ، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا ! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
خدا گفت:بیا تو.پس میخواهی با من مصاحبه کنی؟ گفتم:اگر وقت داشته باشید. لبخندی زد وگفت:وقت من بی نهایت است و برای انجام هر کاری کافی است.چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟ گفتم:چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟ خدا جواب داد:این که آنها از کودک بودن خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوتد.و سالیان سال در حسرت دوران کودکی سر کنند. اینکه سلامتی شان را را برای بدست اوردن پول از دست میدهند و بعد پولشان را خرج میکنند تا دوباره سلامتی بدست آورند.این که با چنان هیجانی به آینده فکر میکنند که زمان حال را فراموش میکنند و لذا نه در حال زندگی میکنند نه در آینده. این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبودند. خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی در سکوت گذشت بعد پرسیدم: چه درسهایی از زندگی را میخواهید بندگان یاد بگیرند؟ خدا با لبخندی پاسخ داد یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما میتوان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که با ارزش ترین ها،اشیایی نیستند که در زندگی دارند،بلکه اشخاصی است که در زندگی دارند. یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کنند.هرکس طبق ارزش های خود قضاوت می شود نه بر اساس مقایسه. یاد بگیرند که که ثروتمند کسی نیست که بیشترین دارایی را داشته باشد بلکه کسی است که کمترین نیاز را داشته باشد. یاد بگیرند که برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش دارند تنها چند ثانیه زمان لازم است اما برای التیام آن سالها وقت لازم است. یاد بگیرند که افراد بسیاری آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند که علاقه شان را ابراز کنند. یاد بگیرند که که پول همه چیز می خرد جز دل خوش. یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را ببینند و از آن دو برداشت کاملا متفاوت داشته باشند. یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد آنها میداند و با این حال دوستشان دارد. یاد بگیرند که کافی نیست که همواره دیگران انها را ببخشند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند. مدتی نشستم و لذت بردم.از او برای همه چیز تشکر کردم.او گفت: هر وقت بخواهی من 24 ساعته در دسترس هستم.فقط کافی است بگویی: خدایا!
کناره هر قطره اشکم،هزار خاطره دفنه اینقدر خاطره داریم که گویی قدر یک قرنه گلو می سوزه از عشقت،عشقی که مثل زهره ولی بی عشق تو هر دم، خنده با لب های من قهره درسته با منی اما، به این بودن نیازارم تو که حتی با چشماتم نمیگی...آه...دوست دارم اگه گفتی دوست دارم،فقط بازیه لب هات بود وگرنه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود... ادامه مطلب...
عشق شادیست عشق آزادیست عشق آغاز آدمیزادی است برای دوست داشتن دیگران لازم نیست که هر بار آنها را ببوسید٬ و کاسه های برنجتان را میان گرسنگان جهان توزیع کنید... برای دوست داشتن دیگران آنها را کمتر تحت باز جویی قرار دهید٬ کمتر در مسند داوری بنشینید٬ بگذارید آنچه را می خواهند بپوشند٬ آنگونه که میخواهند زندگی کنند٬ و همانی باشند که خود می خواهند، همانی که هستند. دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو٬بلکه به خاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
درد ما نسل معترض:
وقتی من بچه بودم همیشه آسمان ابری بود اما نمی دانم چه شده که نه دیگر از باران خبری است نه از رعدو برق های گول زن بیچاره کشاورز ده بالا وای اگه بارون بزنه...وای اگه بارون بزنه اگر حالا باران ببارد نه دلواپسی کشاورز ده بالا در پائیز دلچسب می شود نه تن خسته ی هزاران هزار مردمی که در سرما بیهوده تند تند قدم میزنند لرزیده می شود نه من می دانم چرا چنین است و نه تویی که هنوز جبری نشده ای عجله نکن...می آیی ..می آیی و آنچه که نباید می بینی دلم برای خدا تنگ شده است دیروز که هنوز به جبر نیامده بودم ،کنارش..نزدیک تر از هر رگ گردنی با آرامش لبخند می زدم ولی لبخندهای الان من با ترس است می ترسم اگر بخندم به جرم شادی راهیه جلسه ی اساتیدی شوم که به قول خودشان ما باید درس بخوانیم درسی که در آن شادی حرام است اگر نبود...بهتر بود گفتم بود؟ همه چیز هست...اما نیست سخت است آن چیزی باشی که باید دیگران دوستش بدارند کشاورز ده بالا گفته بود خدا باران نمی بارد تعجب کردم !از اینکه این همه با اطمینان حرف می زد اطمینان ....آن هم در جامعه ای که دکترش برای یک سرما خوردگی ساده با شک و تردید دارو تجویز می کند نگاهش کردم...دیدم به افقی خیره شده...نگاهش را دنبال کردم و به پیرمرد خموده ای رسیدم که به جای کفش ...کفش نه...گیوه ای پاره پاره...با پای برهنه بر ریگ های داغ جاده ی باریک ده بالا آرام آرام با هدفی والاتر از هدف هزاران هزار مردمی که بیهوده تند تند در سرما قدم می زنند...پیاده روی میکند یادم آمد که وقتی بچه بودم اگربرای سال نو کفش هایم جدید نمی شد...گریه می کردم آدم های زمان نبودن من کجا و من و امثال هزاران هزار مردم امروز کجا؟ اینجاست که تفاوتها ساخته میشود و تو بی آنکه بخواهی روانه ی جهانی می شوی که به آن می گویند دنیای مادی غم دنیای امروز من غم مادر بیچاره ای که فرزندش را از دست داده نیست انتظار چه می رود از جامعه ای که تمام مومنین خالصش در خلوتگاهشان عزلت گزیده اند،آنوقت دور تمام سران بی سرو گردنش هاله ای از نور دیده می شود انتظار چه می رود از جامعه ای که تمام نخبگان آن میهمان دنیای غرب می شوند و لغت با مسمای فرار مغزها را بر دوش خود می کشند نه من می دانم و نه تویی که هنوز جبری نشده ای داستانهایمان هم بی سرو ته شده از کشاورز ده بالا رسیدیم به انچه که هیچ وقت نباید گفته شود مثل من که کلمه ی جامعه را تکرار می کنم...در ادبیات می گویند کلمه ی کلیدی..!یعنی مهم.پس جامعه مهم است برای منی که تازه اول راهم و فکر می کنم می توانم مدینه ی فاضله ای را بسازم تا در آن خبری از تکرارهای بیهوده نباشد اما به قول یکی از دوستان:"زهی خیال باطل
قالب جدید خوب شده؟؟؟؟؟؟؟؟
به وبم میاد...
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:
پیش از این ها فکر میکردم خدا خانه ای دارد میان ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برجش از آج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه،برق کوچکی از تاج او هر ستاره،پولکی از تاج او اطلس پیراهن او،آسمان نقش روی دامن او،کهکشان رعد وبرق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه پیراهن او، آفتاب نقش روی دامن او، ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود...
سلام بچه ها! خبر خوب دارم! دعا هاتون گرفت.از اون روز تا الان یه دونه هم نماز قضا ندارم. خدایا شکرت.خدایا شکرت.....
سلام.به همه دوستای گلم.بچه ها من اینترنتم مشکل پیدا کرده. این چند وقتم واسه همین آپ نکردم. الانم دارم از کامپیوتر دوستم استفاده میکنم. مارو فراموش نکنید!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام بچه ها... امشب دلم خیلی گرفته.یه چن خطی ما رو تحمل کنید... میگن روایته که یه روز حضرت علی و یارانشون مشغول صحبت بودن که شخصی نزد امام آمد و گفت ای امام.من مردی گناه کارم وظلم بسیار بر مردم روا داشتم و مال یتیم خوردم ،ربا خوار بوده ام و ....(از ظالمان معروف تاریخ ، که به علت بععضی مسائل نامش رو نمی نویسم) خلاصه اینکه راهی به من نشان دهید و یا دعایی به من بیاموزید که بتوانم به وسیله آن از تمامی گناهان پاک شوم. امام فرمود:در شب دوشنبه آخر ماه دو رکعت نماز بخوان و در هر رکعت ..... آن فرد از امام تشکر کرد و رفت.یاران امام از این کار ایشان بسیار متعجب شدند و گفتند یا امام شما که این فرد را بهتر میشناسید چرا به این راحتی راه را نشانش دادید؟؟؟ امام فرمود:درست است که راه را نشانش دادیم ولی این فرد هرگز توفیق بجای آوردن آن را پیدا نخواهد کرد....او هیچگاه موفق نمی شود این کار را انجام دهد. این روایت منو به فکر انداخت...منم چند وقتی که تو نمازم کاهل شدم.و اتفاقا تو این مدت بار ها تصمیم گرفتم که نماز هامو بخونم ولی هر بار که شروع میکردم، اتفاقی پیش می آمد و من دوباره بی نماز میشدم. سه روز پیش به این فکر می کردم نکنه منم مثل اون فرد دیگه توفیق نماز خوندن ازم گرفته شده؟؟؟ از این فکر لرزه به اندامم افتاد...یعنی اینجوریه؟؟؟؟؟ الان دو روز دارم نمازهامو کامل میخونم.روزه هم میگیرم. بچه ها دعا کنید برام این طلسم لعنتی رو بشکنم و بتونم برا همیشه نماز خون بشم. دعا کنید تو رو خدا....محتاج دعاتونم.
این شعر رو یکی از دوستام برام فرستاد.گفتم بد نیست شما هم از اون لذت ببرید. ساقی ای لبهای تو جام شراب ای نکاهت گرم تر ازآفتاب مست مستم از شراب بوسه ات سوختم از التهاب بوسه ات ساقیا لب را شراب آلوده کن بوسه ده ما را ز غم آسوده کن وای از این لب وز نوازش های او خفته در هر بوسه خواهش های او بوسه ات دل میبرد جان می دهد هر چه می خواهد دلم،آن می دهد مست از این لبها منم،ساقی تویی آنکه فانی را کند باقی تویی زنده می سازد مرا لب نیست این عمر من،یا زندگانی؟چیست این؟ ای لبت از برگ گل ها نرمتر هم نفس هایت ز آتش گرمتر در نفس هایت پیام زندگییست در دو چشمت آیه تابندگیست خوش در آغوشم کشیدی مست مست لیکن ای معشوقه ی آشق پرست این هم آغوشی برای ما کم است پیرهن در این میان نا محرم است ماه تن در ابر پیراهن چرا؟؟ گوهری را در صدف بستن چرا؟ ناز را کم کن که دل را صبر نیست ماهتابی،جای تو در ابر نیست ساغرم را بیش از این لبریز کن آتشم را بیش از اینها تیز کن ساقی من ای ز گل خوش رنگ تر تنگ کن آغوش خود را،تنگ تر! بر سر و رویم بیفشان موی خویش تنگ تر کن حلقه ی بازوی خویش غنچه کن لب های ناز آلوده را شاد کن این جان نا آسوده را آه ساقی واپسین جامت کجاست؟ تشنه کامم،وادی کامت کجاست؟
|
About![]()
تعريف عشق، مثل نگاه تو مشكل است،
Home
|